جستجو
     
  
 
 
کتاب صوتی آه بر اساس ترجمه نفس المهموم
 
 
 
 
 
ماجرای شتر صالح (ع) در آیات و روایات
1,083
 
 

Tahoor_invitation حضرت صالح ـ علیه السلام ـ هم چنان به دعوت خود ادامه می‎داد، ولی روز به روز بر کارشکنی قوم می‎افزود، صالح ـ علیه السلام ـ که در شانزده سالگی به پیامبری رسیده بود و قوم را به سوی یکتا پرستی دعوت می‎کرد، حدود صد سال در میان آن قوم ماند و هم چنان به راهنمایی آنها پرداخت، ولی ـ جز اندکی ـ نه تنها به او ایمان نیاوردند، بلکه با انواع آزارها، روی در روی او قرار گرفتند. تا این که: حضرت صالح ـ علیه السلام ـ آخرین اقدام خود را برای نجات آنها نمود و به آنها چنین پیشنهاد کرد: «من در شانزده سالگی به سوی شما فرستاده شدم، اکنون 120 سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اینک (برای اتمام حجت) پیشنهادی به شما دارم، و آن این که: اگر بخواهید من از خدایان شما (بتهای شما) تقاضایی می‎کنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از میان شما می‎روم (و دیگر کاری به شما ندارم) و شما نیز تقاضائی از خدای من بکنید، تا خدای من به تقاضای شما جواب دهد، در این مدت طولانی هم من از دست شما به ستوه آمده‎ام و هم شما از من به ستوه آمده‎اید (اکنون با این پیشنهاد کار را یکسره و یک طرفه کنیم). قوم ثمود: پیشنهاد شما، منصفانه است. بنابراین شد که نخست، حضرت صالح ـ علیه السلام ـ از بتهای آنها تقاضا کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید، بت پرستان به بیرون شهر کنار بتها رفتند، و خوراکیها و نوشیدنیهای خود را به عنوان تبرک کنار بتها نهادند، و سپس آن خوراکیها را خوردند و نوشیدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند، حضرت صالح ـ علیه السلام ـ در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آنها به صالح ـ علیه السلام ـ گفتند:
«آن چه تقاضا داری از بتها بخواه» صالح ـ علیه السلام ـ اشاره به بت بزرگ کرد و به حاضران گفت: «نام این بت چیست؟!» گفتند: فلان! صالح به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت: تقاضای مرا برآور، ولی بت جوابی نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمی‎دهد؟
گفتند: از بت دیگر، تقاضایت را بخواه.
صالح، متوجه بت دیگر شد، و تقاضای خود را درخواست کرد، ولی جوابی نشنید.
قوم ثمود به بتها رو کردند و گفتند: «چرا جواب صالح ـ علیه السلام ـ را نمی‎دهید؟»
سپس (قوم ثمود به عقیده خودشان برای جلب عواطف بتها) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بتها غلطیدند، و خاک را بر سرشان می‎ریختند، و به بتهای خود گفتند: «اگر امروز به تقاضای صالح جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح می‎شویم»، آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اکنون تقاضای خود را از بتها بخواه، صالح تقاضای خود را از آنها خواست، ولی جوابی نشنید. صالح به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدایان شما، به تقاضای من جواب ندادند، اکنون نوبت شما است که تقاضای خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم و همین ساعت، تقاضای شما را بر آورد. هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح ـ علیه السلام ـ را پذیرفتند، و گفتند:
«ای صالح! ما تقاضای خود را به تو می‎گوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورد، تو را به پیامبری می‎پذیریم و از تو پیروی می‎کنیم، و با همه مردم شهر با تو تبعیت می‎نماییم». صالح: آن چه می‎خواهید تقاضا کنید. قوم ثمود: با ما به این کوه (که در اینجا پیداست) بیا. حضرت صالح ـ علیه السلام ـ با آن هفتاد نفر به بالای آن کوه رفتند. در این هنگام، آن هفتاد نفر به صالح ـ علیه السلام ـ گفتند: «ای صالح! از خدا بخواه! تا در همین لحظه شتر سرخ رنگی که پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه یک میل می‎باشد، از همین کوه، خارج سازد.» صالح گفت: تقاضای شما برای من بسیار عظیم است، ولی برای خدایم، آسان می‎باشد. همان دم صالح ـ علیه السلام ـ به درگاه خدا متوجه شد و عرض کرد: «در همین مکان شتری چنین و چنان خارج کن». ناگاه همه حاضران دیدند کوه شکافته شد، به گونه‎ای که نزدیک بود از شدت صدای آن، عقل‎های حاضران از سرشان بپرد، سپس آن کوه مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد مضطرب و نالان گردید، و نخست سر آن شتر از شکم زمین کوه بیرون آمد، هنوز گردنش بیرون نیامده بود که آن چه از دهانش بیرون آمده بود، فرو برد، و سپس سایر اعضای پیکر آن شتر بیرون آمد، و روی دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.
وقتی که قوم ثمود، این معجزه عظیم را دیدند، به صالح گفتند: «خدای تو چقدر سریع، تقاضایت را اجابت کرد، از خدایت بخواه، بچه‎اش را نیز برای ما خارج سازد». صالح، همین تقاضا را از خدا نمود.
ناگاه آن شتر، بچه‎اش را انداخت، و بچه آن، در کنارش به جنب و جوش در آمد. صالح ـ علیه السلام ـ در این هنگام به آن هفتاد نفر خطاب کرد و گفت: «آیا دیگر تقاضایی دارید؟» گفتند: «نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم، و آن چه دیدیم به آنها خبر دهیم، تا آنها به تو ایمان بیاورند».
صالح ـ علیه السلام ـ همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند که 64 نفر از آنها مرتد شدند و گفتند: «آن چه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود». وقتی که به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده، گواهی دادند که: «آن چه دیدیم حق است»، ولی قوم سخن آنها را نپذیرفتند، و اعجاز صالح ـ علیه السلام ـ را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آن که یکی از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست، و همان شخص (بنام «قدار») آن شتر را پی کرد و کشت.
عیاشى نیز در تفسیر خود از امام باقر (ع) ماجرا را به همین شکل بیان نموده است.

شتر عجیب، معجزه بزرگ حضرت صالح (ع)
در قرآن هفت بار سخن از این شتر با واژه «ناقه» (شتر ماده) آمده است، آفرینش و شیوه زندگی و اوصاف این ناقه از عجائب خلقت است، کوتاه سخن آن که: قوم ثمود با کمال گستاخی به صالح ـ علیه السلام ـ گفتند: «تو از افسون شدگان هستی و عقلت را از دست داده‎ای، تو مانند ما بشر هستی، اگر راست می‎گویی معجزه و نشانه‎ای بیاور.» (شعراء، 153 و 154) و چنان که گفته شد، حضرت صالح ـ علیه السلام ـ به قوم سرکش خود پیشنهاد کرد که من دارای معجزه هستم و همین معجزه نشانه صدق و راستی من است، و به شما پیشنهاد می‎کنم که هر تقاضایی دارید از من بخواهید تا من از خدای خود بخواهم و آن تقاضا تحقق یابد. نمایندگان قوم ثمود که «هفتاد نفر» از برگزیدگان آنها بودند، صالح ـ علیه السلام ـ را کنار کوهی بردند و گفتند: «تقاضای ما این است که از خدا بخواه در کنار همین کوه ناگهان شتری را که بسیار بزرگ و سرخ پر رنگ و دارای بچه ده ماهه در رحم باشد، همین لحظه از دل کوه بیرون آید. صالح تقاضای آنها را پذیرفت و ناگاه حاضران دیدند کوه شکافته شد، و شتری عظیم ازدل آن بیرون آمد، و دارای همه آن ویژگی‎هایی بود که آنها می‎خواستند.
بعضی نوشته‎اند: این ناقه از میان همان سنگی که قوم ثمود آن را تعظیم می‎کردند، و در مقابلش قربانیها می‎نمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالح ـ علیه السلام ـ بیرون جهید، هنگامی که آن سنگ شکافته شد، صدای بسیار بلند و وحشت انگیزی که نزدیک بود عقل‎ها را از سر خارج سازد برخاست، و کوه به لرزه در آمد، نخست سر شتر از میان سنگ بیرون آمد و سپس به تدریج بقیه اعضای او، تا این که تمام پیکر شتر خارج شد، و روی زمین ایستاد. بت پرستان قوم ثمود که انتظار آن را نداشتند تا به این زودی معجزه صالح ـ علیه السلام ـ آشکار گردد، شگفت زده گفتند: «از خدا بخواه که بچه شتر را نیز از رحمش بیرون آورد.» حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش کرد. به این ترتیب، حضرت صالح ـ علیه السلام ـ معجزه صدق پیامبری خود را به طور کامل به آنها نشان داد. در این هنگام آنها چاره‎ای جز این ندیدند که ایمان بیاورند، اظهار ایمان کردند و تصمیم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالح ـ علیه السلام ـ را به آنها خبر دهند و آنان را به سوی ایمان دعوت کنند، ولی 64 نفر از آنها در مسیر راه مرتد شدند، و یک نفر نیز در شک و تردید افتاد، و در نتیجه تنها پنج نفر در ایمان خود پابرجا باقی ماندند.ناقه صالح دارای ویژگی‎هایی بود، که هر کدام از آنها می‎توانست قلوب مردم را جذب کند و باعث ایمان آنها به حضرت صالح شود، از این رو مخالفان سعی داشتند این معجزه را نابود کنند. خداوند به صالح ـ علیه السلام ـ وحی کرد که: «ما ناقه را برای امتحان و آزمایش قوم می‎فرستیم، و به مردم خبر ده که آب شهر باید در میان آنها تقسیم شود، یک روز از برای ناقه، و یک روز برای اهالی شهر باشد. و هر کدام از آنها باید در نوبت خود حضور یابد، و دیگری مزاحم او نشود» (قمر، 27 و 28) مردم آب شهر را نوبت بندی کردند، یک روز نوبت ناقه بود که همه آب را می‎آشامید، و روز دیگر نوبت مردم که از آن آب استفاده کنند.حضرت صالح ـ علیه السلام ـ به قوم ثمود چنین فرمود: «ای قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودی برای شما نیست، دلیل روشنی از طرف پروردگار برای شما آمده است، و آن این ناقه الهی است، که برای شما معجزه‎ای بزرگ است، این ناقه را به حال خود بگذارید که در سرزمین خدا (از علفهای بیابان) بخورد، و به آن آزار نرسانید. خداوند در سوره هود، ماجرای ناقه حضرت صالح علیه السلام و همچنین اتفاقاتی که بعد از پدیدار شدن ناقه درمیان قوم ثمود افتاد مطرح می کند «و یا قوم هذه ناقة الله لکم آیة). و یا قوم هذه ناقة الله لکم آیة فذروها تأکل فی أرض الله و لا تمسوها بسوء فیأخذکم عذاب قریب * فعقروها فقال تمتعوا فی دارکم ثلاثة أیام ذلک وعد غیر مکذوب (سوره هود 64-65)- اى قوم من! این ناقه خداوند است که براى شما دلیل و نشانه اى است بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود و هیچگونه آزارى به آن نرسانید که بزودى عذاب خدا شما را فرو خواهد گرفت.65- (اما) آنها آن را از پاى در آوردند و او به آنها گفت (مهلت شما تمام شده) سه روز در خانه هاتان متمتع گردید (و بعد از آن عذاب الهى فرا خواهد رسید) این وعده اى است که دروغ نخواهد بود.

" ناقه" در لغت به معنى شتر ماده است، در آیه فوق و بعضى دیگر از آیات قرآن، اضافه به" الله" شده است و این نشان مى دهد که این ناقه ویژگیهایى داشته و با توجه به اینکه در آیه فوق به عنوان آیه و نشانه الهى و دلیل حقانیت ذکر شده است، روشن مى شود که این ناقه یک ناقه معمولى نبود و از جهت یا جهاتى خارق العاده بوده است.ولى در آیات قرآن این مساله به طور مشروح نیامده است که ویژگیهاى این ناقه چه بوده است؟ همین اندازه مى دانیم یک شتر عادى و معمولى نبوده است.تنها چیزى که در دو مورد از قرآن آمده این است که صالح در مورد این ناقه به قوم خود اعلام کرد که آب آن منطقه باید سهم بندى شود، یک روز سهم ناقه و یک روز سهم مردم باشد (هذه ناقة لها شرب و لکم شرب یوم معلوم- گفت: این ماده شترى است که یک روز نوبت آب حق او، و یک روز معین حق شماست (شعراء آیه 155). در سوره شمس نیز اشاره مختصرى به این امر آمده است، آنجا که مى فرماید «فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقیاها» ترجمه: پس پیامبر خدا به آنها گفت ناقه خدا را با آب خوردنش (آزاد) گذارید. (شمس آیه 13). ولى کاملا مشخص نشده که این تقسیم آب چگونه خارق العاده بوده، یک احتمال این است که آن حیوان آب فراوانى مى خورده بگونه اى که تمام آب چشمه را به خود اختصاص مى داده، احتمال دیگر آن است که به هنگامى که آن حیوان وارد آبشخور مى شده حیوانات دیگر جرئت ورود به محل آب را نداشتند.! اما چگونه این حیوان از تمام آب مى توانسته استفاده کند این احتمال هست که آب آن قریه کم بوده، مانند آب قریه هایى که چشمه کوچکى بیش ندارند و مجبورند آب را در تمام شبانه روز در یک گودال مهار کنند تا مقدارى از آن جمع شود و قابل استفاده گردد. ولى از طرفى از پاره اى از آیات سوره شعراء استفاده مى شود که قوم ثمود در منطقه کم آبى زندگى نداشتند، بلکه داراى باغها و چشمه سارها و زراعتها و نخلستانها بودند أ تترکون فی ما هاهنا آمنین فی جنات و عیون و زروع و نخل طلعها هضیم (شعراء آیه 146 تا 148). به هر حال قرآن این مساله را در مورد ناقه صالح به طور سربسته و اجمال بیان کرده است. ولى در بعضى از روایات که از طرق شیعه و اهل تسنن نیز نقل شده مى خوانیم که از عجائب آفرینش این ناقه آن بوده که از دل کوه بیرون آمد و خصوصیات دیگرى نیز براى آن نقل شده است.
در جای دیگری (خدای سبحان درباره ی خصوص شتر فرموده است: «افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت» (سوره غاشیة، آیه 17) ترجمه: آیا به کیفیت آفرینش شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده و نشانه ی توحید الهی است؟ اما بعضی از اشیا که آفرینش آنها واسطه ی کمتری دارد و از حرمت بیشتری برخوردار است، به نحو خاص به خداوند استناد دارد.، اما شتر صالح خصوصیتی دارد که در دیگر شترها نیست. از این جهت حضرت صالح می گوید: این "ناقة الله" است. خداوند می فرماید: «انا مرسلوا الناقة فتنة لهم» (سوره قمر، آیه 27) این ناقه را به صورت پیک خاص فرستادیم و او رسالت ما را بر عهده دارد. تنها مسأله خلقت مطرح نیست، زیرا خداوند همه ی حیوانات را خلق کرده است، اما رسالت، مستقیم بر عهده آنها نیست، ولی درباره ی ناقه ی صالح می فرماید: "انا مرسلوا الناقة فتنة لهم"؛ ما این ناقه را برای آزمایش اینها ارسال کردیم و از این جهت که به خدا استناد دارد، گرامی است واین علامت و نشانه ی خاص، معجزه است: کاری به این ناقه نداشته باشید و اگر برخورد بدی با او داشتید عذابی دردناک شما را خواهد گرفت: "فذروها تأکل فی ارض الله ولا تمسوها بسوء فیأخذکم عذاب قریب" (سوره هود، آیه 64).
به هر حال با تمام تاکیدهایى که این پیامبر بزرگ یعنى صالح در باره آن ناقه کرده بود آنها سرانجام تصمیم گرفتند، ناقه را از بین ببرند چرا که وجود آن با خارق عاداتى که داشت باعث بیدار شدن مردم و گرایش به صالح مى شد، لذا گروهى از سرکشان قوم ثمود که نفوذ دعوت صالح را مزاحم منافع خویش مى دیدند، و هرگز مایل به بیدار شدن مردم نبودند، چرا که با بیدار شدن خلق خدا پایه هاى استعمار و استثمارشان فرو مى ریخت، توطئه اى براى از میان بردن ناقه چیدند و گروهى براى این کار مامور شدند و سرانجام یکى از آنها بر ناقه تاخت و با ضربه یا ضرباتى که بر آن وارد کرد آن را از پاى در آورده (فعقروها)." عقروها" از ماده" عقر" (بر وزن ظلم) به معنى اصل و اساس و ریشه چیزى است و عقرت البعیر یعنى شتر را سر بریدم و نحر کردم، و چون کشتن شتر سبب مى شود که از اصل، وجودش برچیده شود این ماده در این معنى به کار رفته است، گاهى به جاى نحر کردن پى کردن شتر و یا دست و پاى آن را قطع نمودن، تفسیر کرده اند که در واقع همه آنها به یک چیز باز مى گردد.
و نتیجه اش یکى است.

ماجرای شتر صالح (ع) در روایات
در کافى با ذکر سند از ابى بصیر روایت کرده که گفت: من به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم: آیه شریفه «کذبت ثمود بالنذر فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر» ترجمه: قوم ثمود بیم رسانان را تکذیب کردند.پس گفتند: آیا بشرى یکه و تنها از خودمان را پیروى کنیم؟ در این صورت ما واقعا در گمراهى و جنون خواهیم بود (قمر، 23و 24). به کجاى داستان ثمود نظر دارد؟ فرمود: این آیه راجع به این است که قوم ثمود، صالح (علیه السلام) را تکذیب کردند و خداى تعالى هرگز هیچ قومى را هلاک نکرد مگر بعد از آنکه قبل از آن پیغمبرانى براى آنان مبعوث نمود و حجت را به وسیله احتجاج آن رسولان بر آن قوم تمام نمود. قوم ثمود نیز از این سنت مستثناء نبودند، خداى عزوجل حضرت صالح (علیه السلام) را بر آنان مبعوث کرد و این قوم دعوتش را اجابت نکرده بر او شوریدند و گفتند: ما ابدا به تو ایمان نمى آوریم مگر بعد از آنکه از شکم این صخره، ماده شترى حامله بر ایمان در آورى، و به قسمتى از کوه و یا به صخره اى که صماء بود (سنگ بسیار سخت) اشاره کردند، جناب صالح (علیه السلام) نیز بر طبق خواسته آنها معجزه اى کرد و ماده شتر آبستنى را از آن صخره بیرون آورد.خداى تعالى سپس به صالح وحى فرستاد که به قوم ثمود بگو: خداى تعالى آب محل را بین شما و این ناقه تقسیم کرد، یک روز شما از آن بنوشید و روز دیگر این ناقه را رها کنید تا از آن استفاده کند، و روزى که نوبت ناقه بود آن حیوان آب را مى نوشید و بلا فاصله به صورت شیر تحویل مى داد و هیچ صغیر و کبیرى نمى ماند که در آن روز از شیر آن ننوشد و چون شب تمام مى شد صبح کنار آن آب مى رفتند و آن روز را از آن آب استفاده مى کردند و شتر هیچ از آن نمى نوشید.
مدتى - که خدا مقدار آن را میداند - بدین منوال گذراندند و بار دیگر سر به طغیان برداشته، دشمنى با خدا را آغاز کردند، نزد یکدیگر مى شدند که بیایید این ناقه را بکشیم و چهار پایش را قطع کنیم تا از شر او راحت بشویم، چون ما حاضر نیستیم آب محل یک روز مال او باشد و یک روز از آن ما، آنگاه گفتند: کیست که کشتن او را به گردن بگیرد و هر چه دوست دارد مزد دریافت کند؟مردى احمر (سرخ روى) و اشقر (مو خرمایى) و ازرق (کبود چشم) که از زنا متولد شده و کسى پدرى برایش نمى شناخت به نام ((قدار)) که شقیى از اشقیاء بود و در نزد قوم ثمود معروف به شقاوت و شئامت بود، داوطلب شد این کار را انجام دهد، مردم هم مزدى برایش معین کردند.همین که ماده شتر متوجه آب شد، ((قدار)) مهلتش داد تا آبش را بنوشد، حیوان بعد از آنکه سیراب شد و برگشت ((قدار)) که در سر راهش کمین کرده بود برخاست و شمشیرش را به جانب آن ناقه فرود آورد ولى کارگر نیفتاد، بار دیگر فرود آورد و او را به قتل رساند، ناقه به پهلو به زمین افتاد و بچه اش فرار کرد و به بالاى کوه رفت و سر خود را به سوى آسمان بلند کرد و سه بار فریاد بر آورد.قوم ثمود از ماجرا خبردار شدند همه سلاحها را برگرفتند و کسى از آن قوم نماند که ضربتى به آن حیوان نزند و آنگاه گوشت او را بین خود تقسیم کردند و هیچ صغیر و کبیرى از آنان نماند که از گوشت آن حیوان نخورده باشد.صالح چون این را دید به سوى آنان رفت و گفت: اى مردم! انگیزه شما در این کار چه بود و چرا چنین کردید و چرا امر پروردگارتان را عصیان نمودید؟ آنگاه خداى تعالى به وى وحى کرد که قوم تو طغیان کردند و از در ستمکارى ناقه اى را که خداى تعالى به سوى آنان مبعوث کرده بود تا حجتى علیه آنان باشد، کشتند با اینکه آن حیوان هیچ ضررى به حال آنان نداشت و در مقابل، عظیم ترین منفعت را داشت، به آنان بگو که من عذابى به سوى آنان خواهم فرستاد و سه روز بیشتر مهلت ندارند اگر توبه کردند و به سوى من بازگشتند من توبه آنان را مى پذیرم و از رسیدن عذاب جلوگیرى مى کنم و اگر همچنان به طغیان خود ادامه دهند و توبه نکنند و به سوى من باز نگردند عذابم را در روز سوم خواهم فرستاد.صالح نزد آنان آمد و فرمود: اى قوم! من از طرف پروردگارتان پیامى برایتان آورده ام، پروردگارتان مى گوید، اگر از طغیان و عصیان خود توبه کنید و به سوى من بازگشته، از من طلب مغفرت کنید شما را مى آمرزم و من نیز به رحمت خود به سوى شما برمیگردم و توبه شما را مى پذیرم .همینکه صالح این پیام را رساند عکس العملى زشت تر از قبل از خود نشان داده و سخنانى خبیث تر و ناهنجارتر از آنچه تاکنون مى گفتند به زبان آوردند، گفتند: «یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین». صالح فرمود: شما فردا صبح رویتان زرد مى شود و روز دوم سرخ مى گردد و روز سوم سیاه مى شود.و همین طور شد، در اول فرداى آن روز رخساره ها زرد شد، نزد یکدیگر شده و گفتند که اینک آنچه صالح گفته بود تحقق یافت، طاغیان قوم گفتند: ما به هیچ وجه به سخنان صالح گوش نمى دهیم و آن را قبول نمى کنیم هر چند که آن بلایى که او را از پیش خبر داده عظیم باشد، روز دوم صورتهایشان گلگون شد باز نزد یکدیگر رفته و گفتند که اى مردم، آنچه صالح گفته بود فرا رسید! این بار نیز سرکشان قوم گفتند: اگر همه ما هلاک شویم حاضر نیستیم سخنان صالح را پذیرفته، دست از خدایان خود برداریم، خدایانى که پدران ما آنها را مى پرستیدند. در نتیجه توبه نکردند و از کفر و عصیان برنگشتند به ناچار همین که روز سوم فرا رسید چهره هایشان سیاه شد باز نزد یکدیگر شدند و گفتند: اى مردم! عذابى که صالح گفته بود فرا رسید و دارد شما را مى گیرد، سرکشان قوم گفتند: آرى آنچه صالح گفته بود ما را فرا گرفت .نیمه شب، جبرئیل به سراغشان آمد و نهیبى بر آنان زد که از آن نهیب و صدا پرده گوشهایشان پاره شد و دلهایشان چاک و جگرهایشان متورم شد و چون یقین کرده بودند که عذاب نازل خواهد شد در آن سه روز کفن و حنوط خود را به تن کرده بودند و چیزى نگذشت که همه آنان در یک لحظه و در یک چشم برهم زدن هلاک شدند، چه صغیرشان و چه کبیرشان حتى چهارپایان و گوسفندانشان مردند و خداى تعالى آنچه جاندار در آن قوم بود هلاک کرد و فرداى آن شب در خانه ها و بسترها مرده بودند، خداى تعالى آتشى با صیحه اى از آسمان نازل کرد تا همه را سوزانید، این بود سرگذشت قوم ثمود.

نباید در این حدیث به خاطر اینکه مشتمل بر امورى خارق العاده است از قبیل اینکه همه جمعیت از شیر ناقه مزبور مى نوشیدند و اینکه همه آن جمعیت روز به روز رنگ رخسارشان تغییر مى کرد اشکال کرد، براى اینکه اصل پیدایش آن ناقه به صورت اعجاز بوده و قرآن عزیز به معجزه بودن آن تصریح کرده و نیز فرموده که: آب محل در یک روز اختصاص به آن حیوان داشته و روز دیگر مردم از آب استفاده مى کردند و وقتى اصل یک پدیده اى عنوان معجزه داشته باشد دیگر جا ندارد که در فروعات و جزئیات آن اشکال کرد. و اما اینکه حدیث، صیحه و نهیب را از جبرئیل دانسته منافات با دلیلى ندارد که گفته است: صیحه آسمانى بوده که با صداى خود آنها را کشته و با آتش خود سوزانده، براى اینکه هیچ مانعى نیست از اینکه حادثه اى از حوادث خارق العاده عالم و یا حادثه جارى بر عالم را به فرشته اى روحانى نسبت داد با اینکه فرشته در مجراى صدور آن حادثه قرار داشته، همچنانکه سایر حوادث عالم از قبیل مرگ و زندگى و رزق و امثال آن نیز به فرشتگانى که در آن امور دخالت دارند نسبت داده مى شود.و اینکه امام صادق (علیه السلام) فرمود: قوم ثمود در این سه روزه کفن و حنوط خود را پوشیده بودند، گویا خواسته است بطور کنایه بفرماید که: آماده مرگ شده بودند.
در بعضى از روایات درباره خصوصیات ناقه صالح آمده که آنقدر درشت هیکل بود که فاصله بین دو پهلویش یک میل بوده. (و میل به گفته صاحب المنجد مقدار معینى ندارد، بعضى آن را به یک چشم انداز معنا کرده اند و بعضى به چهار هزار ذراع که حدود دو کیلومتر مى شود) و همین مطلب از امورى است که روایت را ضعیف و موهون مى کند البته نه براى اینکه چنین چیزى ممتنع الوقوع است - چون این محذور قابل دفع است و ممکن است در دفع آن گفته شود: حیوانى که اصل پیدایشش به معجزه بوده، خصوصیاتش نیز معجزه است - بلکه از این جهت که (در خود روایات آمده که مردم از شیر آن مى نوشیدند و حیوانى که بین دو پهلویش دو کیلومتر فاصله باشد باید ارتفاع شکم و پستانش به سه کیلومتر برسد) چنین حیوانى با در نظر گرفتن تناسب اعضایش باید بلندى کوهانش از زمین شش ‍ کیلومتر باشد و با این حال دیگر نمى توان تصور کرد که کسى بتواند او را با شمشیر به قتل برساند، درست است که حیوان به معجزه پدید آمده ولى قاتل آن دیگر بطور قطع صاحب معجزه نبوده، بله با همه این احوال جمله «لها شرب یوم و لکم شرب یوم - یک روز آب محل از آن شتر و یک روز براى شما» خالى از اشاره و بلکه خالى از دلالت بر این معنا نیست که ناقه مزبور جثه اى بسیار بزرگ داشته است.

ثقة الاسلام کلینى (ره) در روضه کافى از امام صادق (ع) روایت کرده که قوم ثمود سنگى داشتند که آن را پرستش ‍ مى کردند و سالى یک روز در کنار آن جمع مى شدند و برایش قربانى مى کردند و چون صالح به سوى آن ها مبعوث شد بدو گفتند: اگر راست مى گویى، از خداى خویش بخواه تا از این سنگ سخت، ماده شترى ده ماهه براى ما بیرون بیاورد. صالح نیز اى خدا خواست و ماده شتر با همان ویژگى هایى که خواسته بودند، از سنگ خارج شد. در این وقت خداى تبارک و تعالى به صالح وحى فرمود: به این ها بگو که خداوند مقرر فرموده که آب (این قریه) یک روز از آن شتر باشد و یک روز از شما! (شعراء آیه 155) و هرروز که نوبت شتر بود، آب را مى خورد و به جاى آن به همه مردم شیر مى داد و هیچ کوچک و بزرگى نبود که در آن روز از شیر آن شتر مى خورد و چون روز دیگر مى شد، مردم از آب استفاده مى کردند و شتر آب نمى خورد. در حدیث على بن ابراهیم است که چون روز دیگر مى شد،(یعنى روزى که نوبت شتر نبود) آن ماده شتر مى آمد و در وسط روستاى آن ها مى ایستاد و مردم هر اندازه شیر مى خواستند از آن شتر مى دوشیدند و مى بردند.
طبرسى (ره) فرمود: روزى که آبشخور شتر بود، آن شتر مى آمد و سربه آب مى گذارد و بلند نمى کرد تا هر چه آب بود همه را مى خورد، سپس سرش را بلند مى کرد و پاهاى خود را باز مى کرد. مردم مى آمدند و هر چه شیر مى خواستند مى دوشیدند و مى خوردند، سپس ظرف ها را مى آوردند و هم چنان شیر در آن ظرف ها دوشیده و همه را پرمى کردند که دیگر ظرف خالى باقى نمى ماند. راستى که معجزه اى عجیب و حیوانى شگفت انگیز بود. حضرت صالح فقط به آن ها گوش زد کرد:اى مردم! این شتر خداست که شما را در آن نشانه و معجزه اى است و خداوند آن را براى شما معجزه قرار داده و دلیلى بر صدق نبوت و دعوى من قرار داده است. او را به حال خود واگذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبى بدو نرسانید که عذاب زودرس شما را فراخواهد گرفت (هود آیه 64). با این که صالح آن مردم را از آسیب رساندن بدان ناقه برحذر داشت و عذاب خدا را گوش زد کرد و از آن گذشته، وجود آن حیوان براى آن ها نعمت بزرگ بود و معجزه عجیبى به شمار مى رفت، اما هیچ یک از این ها نتوانست جلوى دشمنان صالح را بگیرد و سرانجام شتر را پى کردند و به عذاب الهى دچار گشتند.

سبب کشتن ناقه صالح
در این که سبب این کار آن ها چه بود که ناقه صالح را کشتند، اختلاف نظراست. در حدیثى که کلینى (ره) در روضه کافى روایت کرده و ما قسمتى از آن را قبل از این براى شما نقل کردیم، امام صادق (ع) فرمود: مدتى بدین حال بودند و شتر هم چنان با آن ها مى زیست تا این که سرکشى برخدا را آغاز کردند و به هم گفتند که بیایید تا این شتر را بکشیم و از شرش آسوده شویم، زیرا مانمى توانیم تحمل کنیم که یک روز آب نوبت او باشد و روز دیگر نوبت ما. به این دلیل تصمیم گرفتند آن حیوا را بکشند و گفتند که هرکس این کار را قبول کند، هر چه مزد خواست به او مى دهیم. تا این که مردى سرخ رو و کبود چشم به نام قدار که حرام زاده بود و پدرش معلوم نبود، نزد آن ها آمد و آمادگى خود را براى این کار اعلام داشت و مزدى براى او تعیین کردند.ابن اثیر در کامل گفته است: خداى تعالى به صالح وحى کرد که در آینده نزدیکى قوم تو شتر را خواهند کشت. صالح مطلب را به آن ها گفت و آن ها به او گفتند که ما هرگز این کار نخواهیم کرد. صالح فرمود: اگر شما هم نکنید، فرزندى از شما به وجود خواهد آمد که او این کار را انجام مى دهد. آن ها پرسیدند: نشانه آن شخص چیست که به خدا سوگند اگر ما او را بیابیم، به قتل مى رسانیم. فرمود: پسرى است سرخ رو و کبود چشم و سرخ مو. از قضا در بین بزرگان روستا، یکى از آن ها پسرى داشت که زن نگرفته بود و دیگرى دخترى داشت که همسر نداشت. آن دو تصمیم گرفتند آن پسر و دختر را به ازدواج یک دیگر در آوردند و چون ازدواج کردند، همان سال پسرى که صالح خبر داده بود به دنیا آمد. از آن سو مردم قابله هایى انتخاب کرده و مأمورانى هم به همراه آن ها گمارده بودند تا هر وقت چنین پسرى به دنیا آمد، به آن ها خبر دهند. وقتى مولود مزبور از همان زن و شوهر به دنیا آمد، زنان فریاد زدند که این همان پسرى است که صالح پیغمبر خبر داد. مأموران خواستند آن فرزند را از آن ها بگیرند، ولى آن دو پیرمرد که جد آن مولود بودند، مانع این کار شده و گفتند: هرگاه صالح خواست، ما او را به قتل مى رسانیم. قبل از این ماجرا، نه نفر از مردم آن قریه نیز فرزندانى پیدا کرده بودند و از ترس که مبادا آن ها کشنده ناقه صالح باشند، بچه هاى خود را کشته بودند، اما پس از این که آن ها را به قتل رساندند، از کار خود پشیمان شده و کینه صالح را به دل گرفتند و در صدد قتل آن حضرت برآمدند و دست به فساد و تبه کارى زدند.مرحوم طبرسى در مجمع البیان از سدى نقل کرده که او گفته است: وقتى که قدار بزرگ شد، روزى با دوستان خود در جایى نشسته و مى خواستند شراب بخورند، و بدین منظور قدرى آب طلبیدند که در شراب بریزند، ولى آب نبود، چون آن روز، آبشخور ناقه صالح بود و آن حیوان آب ها را خورده بود. این وضع برآن ها دشوار آمد. قدار گفت: مایلید تا من این شتر را بکشم؟ آن ها گفتند: آرى. بدین ترتیب مقدمات قتل ناقه فراهم شد.کعب نقل کرده که سبب پى کردن ناقه صالح ان شد که زنى میان ثمود بود به نام ملکاء و این زن بر آن مردم ریاست داشت. هنگامى که مردم متوجه حضرت صالح شدند و او را به بزرگى شناختند، حسد آن زن تحریک شد و در صدد قتل آن حضرت و پى کردن ناقه برآمد. از آن سو میان ثمود زن زیبایى بود به نام قطام که معشوقه قدار بن سالف بود و زن زیباى دیگرى به نام قبال که معشوقه شخصى به نام مصدع. قدار و مصدع هر شب نزد آن دو مى رفتند و شراب مى نوشیدند و به عیش و عشرت مى پرداختند. ملکاء به قطام و قبال گفت: اگر امشب قدار و مصدع نزد شما آمدند، تن به معاشرت به آن دو نداده و اطاعتشان نکنید و به آن ها بگویید که ملکاء از صالح و ناقه او غمگین است و تا آن شتر را نکشید، ما حاضر به کامروا ساختن شما نخواهیم شد. همین ماجرا سبب شد که آن دو درصدد کشتن ناقه برآیند و این کار را انجام دهند.آلوسى درتفسیر خود گفته است: حیوانات قوم ثمود هرگاه شتر را مى دیدند، مى گریختند و از ترس رمى مى کردند. هنگام تابستان، آن شتر از دره بیرون مى آمد و حیوانات دیگر مى گریختند و به سوى دره سرازیر مى شدند و در زمستان، به طرف دره مى آمد و حیوانات دیگر از دره بیرون مى رفتند. و فرار مى کردند همین امر سبب شد که مردم در صدد قتل آن شتر برآیند و حیوانات خود را از آن شتر آسوده سازند.
میان آن ها دو زن ثروتمند بودند که مال وشتر زیادى داشتند: یکى به نام صدوق که خود را به مردى به نام مصدع تسلیم کرد، به شرط آن که ناقه را پى کند و دیگرى زنى بود به نام عنیزه که دختران زیبایى داشت و حاضر شد یکى از آن دخترها را به قداربن سالف بدهد، مشروط بر این که شتر را بکشد. قدار و مصدع براى کام جویى از آن ها کشتن شتر را به عهده گرفتند و هفت مرد دیگر را نیز با خود هم دست کرده و ناقه را پى کردند. به هر طریق، خداوند براى آزمایش آن مردم، طبق درخواست آن ها شترى را با آن ویژگى ها فرستاد، ولى آن ها نتوانستند از نعمت بزرگ الهى بهره مند شوند و آن شتر را کشتند. خداوند در سوره قمر فرموده است: ما شتر را براى آزمایش ‍ ایشان فرستادیم. (قمر آیه 27)
شیعه و سنى از رسول خدا (ص) روایت کرده اند که فرمود:شقى ترین مردم در اولین، پى کننده ناقه صالح است و شقى ترین مردم در آخرین، کسى است که على (ع) را به قتل مى رساند.

پس از کشتن ناقه صالح
با مختصر اختلافى که در کیفیت کشتن ناقه صالح ذکر شده، قدار و مصدع و همدستانشان شتر را پى کردند. بخل، حسد و سایر صفات مذمومى که همیشه منشاء بدبختى هاى ملت ها بوده، کار خود را کرد و غریزه جنسى هم کمک کرد و راه را براى انجام جنات دیگرى در روى زمین هموار ساخت و عشق رسیدن به یک یا چند زن زیبا، مردانى را براى از بین بردن نشانه الهى مصمم ساخت و سرانجام با وسایلى که در آن روزگار در اختیار داشتند، مانند تیر و شمشیر، سر راه شتر کمین کرده و همین که شتر براى خوردن آب مى رفت، به وى حمله کردند و هر کدام ضربه اى بدو زده و او را از پاى درآوردند. سپس نیزه اى به گلویش زده و نحرش کردند. مردم نیز اجتماع نمودند و گوشتش را تقسیم کردند و طبق روایت کلینى (ره) همگى با قدار در قتل ناقه شرکت کرده و هر کدام ضربتى به آن حیوان زدند. سپس گوشتش را میان خود تقسیم کردند و کوچک و بزرگى نماند جز آن که از آن گوشت خورد. مطابق بعضى از روایات، بچه اش را نیز کشتند و گوشت او را هم تقسیم کردند، ولى طبق بعضى روایات دیگر، بچه آن شتر همین که مادر خود را در خاک و خون دید، به سوى کوه فرار کرد. وقتى به بالاى کوه رسید، ناله اى کرد که دل ها را مضطرب و دگرگون ساخت. در این وقت حضرت صالح پدیدار شد. مردم از هر سو به جانب او دویده و هر کدام گناه را به گردن دیگرى انداخته و مى گفتند که فلانى شتر را پى کرد و ما گناهى نداریم.

 
 
 
 
 
 
 
 
 

1- تاریخ انبیاء، حسین عمادزاده، ص 263

2- تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 48 و 49

3- تاریخ انبیاء، نویسنده: سید هاشم رسولى محلاتى

4- سایت اندیشه قم، مقاله ماجرای شتر صالح (ع)

5- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان، گرد آوری و تدوین: حسین فعال عراقی

6- تفسیر نمونه، ج 9، ص156 تا 162

7- تفسیر موضوعی قرآن ج6

 
   
 
کاربر گرامی، این بخش اختصاص دارد به نظر شما درباره موضوع مطرح شده، در صورتی که نیاز به سئوال یا بحث و گفتگو در رابطه با موضوع مربوطه را دارید، از طریق سایت کاربران (my.tahoor.com) اقدام نمایید.
 
 
 
 

راهها و شیوه های تبلیغی حضرت صالح (ع)

درس ها و عبرت های داستان حضرت صالح (ع)

ادله و مستندات نبوت و رسالت حضرت صالح (ع)

 
 
 
 

1- تاریخ انبیاء، حسین عمادزاده، ص 263

2- تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 48 و 49

3- تاریخ انبیاء، نویسنده: سید هاشم رسولى محلاتى

4- سایت اندیشه قم، مقاله ماجرای شتر صالح (ع)

5- داستانهای قرآن و تاریخ انبیا در المیزان، گرد آوری و تدوین: حسین فعال عراقی

6- تفسیر نمونه، ج 9، ص156 تا 162

7- تفسیر موضوعی قرآن ج6

 
 
 
 
 
 
   
 
 
 
 
کلیه حقوق متعلق است به موسسه فرهنگی جام طهور