جستجو
     
  
 
 
کتاب صوتی آه بر اساس ترجمه نفس المهموم
 
 
 
 
 
ارتباط خلاقیت و خلافت انسان در فلسفه و عرفان اسلامی
745
 
 

Tahoor_invitation

خلاقیت‌ را در یك‌ تقسیم‌ كلی‌ می‌توان‌ به‌ دو معنی‌ بخش‌ كرد: اول‌ آنچه‌ كه‌ در روانشناسی‌ مطرح‌ می‌شود و بمعنای‌ «نوآوری‌» و نواندیشی‌ است‌. دوم‌ معنایی‌ كه‌ جنبة‌ فلسفی‌ بیشتری‌ دارد و در فلسفة‌ اسلامی‌ همواره‌ به‌ آن‌ معنا بكار می‌رود و بمعنای‌ خلق‌ از عدم‌ (و شاید مراد¬ف‌ creato ex nihilio) است‌. مقصود ما در این‌ مقاله‌ همان‌ معنای‌ دوم‌ آن‌ است‌.

آفرینش‌ در قرآن
در فلسفۀ‌ اسلامی‌ مصرانه‌ بین‌ آفرینش‌ از هیچ‌ و عدم‌ و آفرینش‌ از ماده‌ فرق‌ می‌گذارند؛ نام‌ آفرینش‌ از هیچ‌ (عدم‌)، «ابداع‌» است‌ و آفرینش‌ از ماده‌، «خلق‌» نام‌ دارد. بنظر می‌رسد كه‌ خلاقیت‌، با ایجاد از عدم‌ سازگارتر باشد. مسلمانان‌ پیش‌ از آنكه‌ با فلسفۀاسكندرانی‌ و یونانی‌ آشنا شوند، اولین‌ بار در قرآن‌ با كلمة‌ «ابداع‌» آشنا شدند. خداوند در قرآن‌ دونوع‌ آفرینش‌ را برای‌ خود بیان‌ می‌كرد، یكی‌ بصورت‌ «خلق‌»، یعنی‌ آفرینش‌ اشیاء مادی‌ از مواد واشیاء دیگر، و طبعاً بدست‌ و كار دیگران‌ به‌ انجام‌ می‌رسید، و دیگری‌ كه‌ بسیار مهمتر معرفی‌ می‌شد ـ «ابداع‌» یعنی‌ آفرینش‌ از «نه‌ چیز» بود كه‌ در فلسفه‌ و بخصوص‌ عرفان‌اسلامی‌ با ظرافت‌ تمام‌ آنرا با «خلق‌» فرق‌ می‌گذارند.

قرآن‌ آفرینش‌ از راه‌ ابداع‌ را با كلمۀ امر و گاهی‌ باتعبیر «كُن‌» بیان‌ می‌كند كه‌ در اصطلاح‌ به‌ آن‌ «كُن‌ وجودی‌» می‌گویند. (از جمله‌ در آخر سوره‌ یس) ‌نتیجۀ‌ امر بـصورت‌ «كُن‌»، وجود خارجی‌ و تحقق‌ عیـنی‌ هـمان‌ چـیزی‌ است‌ كه‌ خـداوند اراده‌ فـرموده‌ است‌. عـرفا و ملاصـدرا به‌ این‌ كلمه‌، «كُن‌ وجودی‌» نام‌ داده‌اند. ما شبیه‌ به‌ این‌ «كُن‌ وجودی‌» را در فلسفۀ‌ باستانی‌ ایران یا همان‌ فلسفۀ‌ اشراقی‌ نیز می‌بینیم‌ كه‌ تقریباً همان‌ است‌ كه‌ امروز آنرا بنام‌ logos می‌شناسیم‌. ( ویل‌ دورانت‌ تاریخ‌ تمدن‌، ج‌1، فارسی‌، ص‌ 425)، «لوگوس‌ همان‌ منش‌ پاك‌ مذكور در سیناست‌ كه‌ بعدها نام‌ آنرا امشاسپندان‌ گذاشتند.» و نیز رجوع‌ شود به‌ كلمه‌ «بهمن‌» در فارسی‌ باستانی‌.)‌ لوگوس‌، هم‌ جنبۀ‌ گفتاری‌ دارد و هم‌ حالت‌ امری‌ و هم‌ رمز ایجاد اشیاء از «نه‌ چیز» است‌، در عین‌ حال‌، هم‌ «عقل‌» است‌ و هم‌ قانون‌ و هم‌ روح‌، و در حوزة‌ مسیحیت قابل‌ تجسّد می‌شود و جسم‌ مسیح‌، مصداق‌ خارجی‌ آن‌ می‌گردد.

خلاقیت و جانشینی‌ انسان
در عرفان‌ اسلامی‌ و مكتب‌ ملاصدرا، به پیروی‌ از قرآن‌، خداوند را دارای‌ دو جنبۀ خلق‌ و امر می‌دانند زیرا آفرینش‌ چه‌ از عدم‌ محض‌ باشد و چه‌ از ماده‌، هر دو بوسیلۀ خداوند انجام‌ می‌شود. خلق‌ و امر را می‌توان‌ بترتیب‌ تولید و خلاقیت‌ نامید. در جستجوی‌ ریشۀ‌ فلسفی‌ خلاقیت‌ در انسان‌، توجه‌ به‌ دو نقطۀ‌ اصلی‌ بسیار مهم‌ است‌: اول‌، همین‌ صفت‌ الهی‌ ـ یعنی‌ صفت‌ خلاقیت‌ او از عدم‌ محض‌ ـ كه‌ در قرآن‌ به‌ «امر» تعبیر شده‌ است‌. دوم‌، اصل‌ خلافت‌ و جانشینی‌ انسان‌، بدین‌ معنا كه‌ خداوند از میان‌ تمام‌ موجودات‌ جهان‌، فقط‌ انسان‌ را جانشین‌ خود قرار داده‌ است‌ و موضوع‌ این‌ مقاله‌، ارتباط‌ ایندو با هم‌ و ظهور خلاقیت‌ در انسان‌ بعنوان‌ یك‌ ویژگی‌ در میان‌ همة‌ موجودات‌ است‌.

در قرآن‌ موضوع‌ جانشینی‌ خدا ضمن‌ داستان‌ آفرینش‌ آدم‌ بیان‌ گردیده‌ است‌. ( سورة‌ بقره‌، آیة‌ 30. ) در آنجا آمده‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ ملائكه‌ فرمود كه‌ می‌خواهد مخلوقی‌ را بیافریند كه‌ جانشین‌ او خواهد شد. در ‌ سوره بقره‌، آیة‌ 34‌ آمده‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ فرشتگان‌ و موجودات‌ آسمانی‌ امر كرد كه‌ به‌ انسان‌ سجده‌ كنند و جز شیطان‌ همه‌ به‌ وی‌ سجده‌ كردند، گویی‌ با این‌ كار خود، خلافت‌ و جانشینی‌ انسان‌ را برسمیت‌ شناختند. همچنین‌ در سنت‌ اسلامی‌ و برخی‌ دیگر از ادیان‌ ابراهیمی‌ آمده‌ كه‌ «خداوند انسان‌ را بصورت‌ خود آفریده‌ است‌». معنی‌ این‌ سخن‌ آنستكه‌ این‌ انسان‌ كه‌ جانشین‌ خداست‌ و بصورت‌ خدا آفریده‌ شده‌، «خداگونه‌» است‌ و جانشین‌ خدا منطقاً بایستی‌ شباهتهایی‌ با خدا داشته‌ باشد.

بدنبال‌ یافتن‌ این‌ شباهت‌، حداقل‌ نشانۀ‌ وجود خلافت‌ الهی‌ و خداگونگی‌ در انسان‌ به آن است كه‌ وی‌ نیز مانند خداوند قدرت‌ بر آفرینش‌ داشته‌ باشد، اما نه‌ آفرینش‌ بمعنای‌ «ساختن‌» وتولید كردن‌ اشیاء، زیرا حتی‌ بسیاری‌ از حیوانات، كم‌ و بیش‌ این‌ توانایی‌ را دارند ونمونۀ‌ آن‌ لانه‌سازی‌ آنهاست‌. بنابرین‌ بنّایی‌ و هرگونه‌ ساختن‌ را نمی‌توان‌ برای‌ انسان‌ یك‌ ویژگی‌ دانست‌، از اینرو بایستی‌ مقصود از آفرینشی‌ را كه‌ ویژه‌ انسان‌ است‌، آفرینش‌ از نوع‌ ابداع‌ یا ایجاد از عدم‌ محض‌ دانست‌ كه‌ معنای‌ واقعی‌ خلاقیّت‌ است‌.بتعبیر دیگر، با توجه‌ به‌ دو جنبة‌ «خلق‌» و «امر» كه‌ در افعال‌ خداوند وجود دارد، چون‌ «خلق‌» بمعنای‌ ساختن‌ از ماده‌ و شكل‌ دادن‌ به‌ آن‌، در موجودات‌ دیگر پستتر ازانسان‌ نیز وجود دارد، پس‌ آن‌ ویژگی‌ كه‌ مخصوص‌ افعال‌ خدا و ویژه‌ افعال‌ جانشین‌ او می‌تواند باشد جنبة‌ «امر» (یعنی‌ خلاقیت‌ از عدم‌) است‌. مؤید این‌ نظر در حدیث‌(قدسی‌) آمده‌ است‌ كه‌ خداوند خطاب‌ به‌ جانشین‌ بشری‌ خود می‌گوید: «من‌ (هر چیز را بخواهم‌ بیافرینم‌) می‌گویم‌ بشو (كُن‌) و موجود می‌شود، و ترا آنگونه‌ ساختم‌ كه‌ بگوئی‌ بشو (كُن‌) و آن‌ چیز موجود شود» (اقول‌ للشی‌ء كُن‌ فیكون‌ و قد جعلتك‌ تقول‌ كُن‌ فیكون‌.)

• «ابداع‌» و « امر» از نظر ملاصدرا
ملاصدرا ویژگی‌ «ابداع‌» با امر را در مباحث‌ مربوط‌ به‌ كلام‌ الهی‌ مطرح‌ نموده‌ و می‌گوید: «نخستین‌ كلام‌ در جهان‌ همان‌ كلمه‌ «كُن‌» (یعنی‌ امر الهی‌) بود كه‌ از این‌ كلام‌ و امر خدا، جهان‌ بوجود آمد و موجودات‌، لباس‌ هستی‌ پوشیدند، از اینرو جهان‌، همان‌ «كلام‌ الهی‌» است‌ هر چند دارای‌ مراتب‌ و درجات‌ مختلف‌ می‌باشد. این‌ كلام‌ و امر الهی‌ غیر قابل‌ سرپیچی‌ است‌. خداوند نوع‌ دیگری‌ «كلام‌» و «امر» دارد و آن‌ همان‌ شریعت‌ و دین‌ و كتابی‌ است‌ كه‌ برای‌ هدایت‌ بشر می‌فرستد و انسانها در پیروی‌ از آن‌، جبر طبیعی‌ ندارند، بلكه‌ مقصود از آن‌، امتحان‌ بشر و دادن‌ امتیاز به‌ اوست‌.

انسان‌ نیز باقتضای‌ خلافت‌، دارای‌ همین‌ دوگونه‌ اراده‌ و امر است‌؛ نوعی‌ از آن‌ تكوینی‌ و طبیعی‌ است‌ و میتواند منشأ آفرینش‌ شود كه‌ نام‌ آنرا خلاقیت‌ می‌گذاریم‌، و نمونه‌ آن‌، همان‌ فرامینی‌ است‌ كه‌ انسان‌ در افعال‌ ارادی‌ خود به‌ عضلات‌ و اندام‌ بدن‌ خود می‌دهد. و نوع‌ دیگر، اوامری‌ است‌ كه‌ در اوامر و نواهی‌ انسان‌ به‌ دیگران‌ ظاهر می‌شود. اینگونه‌ فرامین‌ را ممكن‌ است‌ مخاطبان‌ عمل‌ نكنند وانجام‌ نگردد.ملاصدرا در اینباره‌ می‌گوید: انسان‌ اگر نیروهای‌ خود را متمركز سازد، خواست‌ و ارادۀ‌ او مؤثر و نافذ خواهد بود و چیزی‌ را كه‌ اراده‌ كرده‌ بوجود خواهد آمد. بر این‌ اساس‌، خلاقیت‌ بمعنای‌ فلسفی‌ آن‌، نقطة‌ مشترك‌ بین‌ خدا و انسان‌ است‌ و رمز آن‌، همان‌ منصب‌ جانشینی‌ خداست‌ كه‌ در هیچ‌ موجودی‌ جز انسان‌ یافت‌ نمی‌شود. منطق‌ اقتضا دارد كه‌ جانشین‌ خداوند برای‌ انجام‌ وظایف‌ جانشینی‌ خود دارای‌ این‌ ویژگی‌ و توانایی‌ باشد. «خلافت‌» انسان‌، كلید راز پنهان‌ وجود «خلاقیّت‌» در انسان‌ و اختصاص‌ آن‌ به‌ او در میان‌ دیگر موجودات‌ است‌ و اگر موضوع‌ خلافت‌ الهی‌ در بین‌ نباشد وجود خلاقیت‌ در انسان‌ توجیه‌ فلسفی‌ نخواهد داشت‌.

موقعیت‌ انسان‌ در جهان‌ از نظر عرفان‌ اسلامی‌
عرفا در یك‌ بررسی‌ عمیقتر عرفانی‌، موقعیت‌ انسان‌ در جهان‌ را حتی‌ بسیار بالاتر ومهمتر از این‌ می‌دانند زیرا در عرفان‌ اسلامی‌، ظهور خلافت‌ الهی‌ با انسان‌ كامل‌، ارتباط‌ دارد و انسان‌ كامل‌، تنها موجودی‌ است‌ كه‌ پس‌ از خداوند در این‌ جهان‌، برتری‌ و بر این‌ جهان‌، حاكمیت‌ دارد و همۀ‌ سر رشته‌های‌ وجود بدست‌ اوست‌ و همة‌ اوصاف‌ و ویژگیهای‌ موجودات‌ را بطور فشرده‌ در خود دارد و از اینرو به‌ او «كَون‌ جامع‌» و «برزخ‌» ـ یعنی‌ واسطه‌ فیض‌ الهی‌ ـ می‌گویند. شاید بتوان‌ این‌ حقیقت‌ نخستین‌ را معادل‌ Logos یونانی‌ دانست‌ كه‌ ریشۀ‌ آن‌ در فلسفۀ‌ اشراقی‌ ایران‌ باستان‌ وجود داشته‌ است‌ كه‌ هم‌ روح‌ جهان‌ و هم‌ روحی‌ در انسان‌ می‌باشد.

جنبۀ‌ دیگر وجود انسان‌ كامل‌، ظهور و تجلّی‌ عشق‌ در جهان‌ است‌، زیرا بنابر آنچه‌ در عرفان‌ اسلامی‌ مطرح‌ است‌ عشق‌ و زیبائی‌، و زیبائی‌ و كمال‌ با هم‌ ملازمه‌ دارند و چون‌ خداوند، كمال‌ مطلق‌ است‌ و جمال‌، ناشی‌ از كمال‌ است‌ از اینرو او، هم‌ زیبای‌ مطلق‌ است‌ و هم‌ عشق‌ آفرین‌، و سرشت‌ انسان‌ یا همان‌ «وجود جامع‌ و برزخ‌»، آمیخته‌ با عشق‌ مطلق‌ خواهد بود كه‌ یكسر آن‌ به‌ كمال‌ و جمال‌ مطلق‌ وصل‌ است‌ و سر دیگرش‌ به‌ مخلوقات‌ جهان‌؛ از اینرو آن‌ جمال‌ و كمال‌ مطلق‌، منشأ وجود و عشق‌، یعنی‌ حركت‌ همۀ‌ موجودات‌ بسوی‌ كمال‌ و زیبایی‌ می‌شود. برای‌ همین‌ است‌ كه‌ در ادبیات‌ عرفانی‌ فارسی‌، عشق‌ را برای‌ انسان‌ صفتی‌ ذاتی‌ دانسته‌اند.

قوۀ خیال‌ و خلاقیت‌ انسان‌
‌ انسان‌ به¬ مقتضای‌ داشتن‌ خلافت‌ الهی‌ و بر دوش‌ كشیدن‌ امانت‌ الهی‌، دارای‌ قدرت‌ خلاقیت‌ می‌باشند. یكی‌ از مصادیق‌ عادی‌ خلاقیت‌ انسان‌، همان‌ قوة‌ خیال‌ اوست‌ كه‌ در هنر و علم‌ و زندگی‌ عادی‌ نقش‌ ارزنده‌ای‌ دارد. همة‌ افراد انسان‌ دارای‌ قوه‌ خیال‌ هستند و همه‌ می‌توانند ـ كم‌ یا بیش‌ ـ در ذهن‌ خود و بیاری‌ قوه‌ خیال‌، انواع‌ تصورات‌ و اقسام‌ گوناگون‌ پدیده‌ها و موجودات‌ ذهنی‌ را بیافرینند.

یكی‌ از دستاوردهای‌ مهم‌ فلسفة‌ ملاصدرا اثبات‌ «وجود ذهنی‌» است‌ كه‌ بمعنای‌ قوة‌ خلاقه‌ نفس‌ (و ذهن‌) برای‌ ایجاد موجودات‌ و پدیده‌های‌ ذهنی‌ است‌ اعم‌ از آنكه‌ آن‌ موجود یا پدیده‌ در خارج‌ هم‌ وجود داشته‌ باشد یا نداشته‌ باشد و صرفاً مخلوق‌ ذهن‌ و نفس‌ انسان‌ باشد. از جمله‌ انسان‌ می‌تواند حتی‌ تصورات‌ و تصدیقاتی‌ محال‌ یا معدوم‌ و حتی‌ خود «عدم‌» را در ذهن‌ خود مجسم‌ نماید و به‌ آنها احكامی‌ ایجابی‌ یا سلبی‌ بدهد. این‌ صورتها به‌ انسان‌ بستگی‌ دارند و «صدوری‌» هستند نه‌ «حلولی‌» (كه‌ در ذهن‌ انسان‌ وارد شده‌ باشند) و این‌ همان‌ خلاقیت‌ است‌ از نوع‌ خلاقیت‌ خدا.

عارف‌ بزرگ‌ مسلمان‌، محیی‌الدین‌ گفته‌ است‌ خیال‌ در انسان‌، قلمرو خلاقیت‌ مطلقه‌ و بیحد و مرز اوست‌. در واقع‌ اگر جهان‌ عینی‌ و خارجی‌، قلمرو قدرت‌ و خلاقیت‌ خداست‌، جهان‌ ذهنی‌ و خیال‌ نیز قلمرو بیحد و مرز انسان‌ است‌.خیال‌، منشأ تمام‌ خلاقیتهای‌ هنری‌ از جمله‌ شعر و ادب‌ است‌. همین‌ خاصیت‌ است‌ كه‌ صفا و طراوتی‌ به‌ زندگی‌ بشری‌ داده‌ و فرهنگها و ادبیات‌ و تاریخ‌ وتمدنها را ساخته‌ و حتی‌ فلسفه‌ نیز مدیون‌ كمكهای‌ آن‌ است‌.انسان‌ در عالم‌ خیال‌ دست‌ به‌ ابداع‌ می‌زند و همواره‌ از عدم‌، پدیده‌ هایی‌ را بوجود می‌آورد. شاعران‌، آرشیتكتها، طراحان‌، نویسندگان‌ و همۀ كسانی‌ كه‌ نوآوری‌ دارند از خیال‌ خود كمك‌ می‌گیرند و قوۀ خیال‌ ماست‌ كه‌ تمدن‌ بشری‌ را شكوفا كرده‌ است‌. ملاصدرا می‌گوید: «خداوند، نفس‌ انسان‌ را بگونه‌ای‌ ساخته‌ است‌ كه‌ توانایی‌ دارد بیرون‌ از حوزۀ‌ حواس‌ ظاهری‌ خود، صورتها و اشیایی‌ را بسازد و به‌ آن‌ تحقق‌ بخشد». در تفسیر سورة‌ یس‌ می‌خوانیم‌: «انسان‌ برای‌ خود عالمی‌ در قلمرو حاكمیت‌ مطلقه‌ خود دارد كه‌ در آن‌ عالم‌ نیز مانند عالم‌ عینی‌، جوهر و عرض‌ و ماده‌ و عنصر هست‌ و ایجاد همۀ‌ آنها بقدرت‌ و ارادۀ‌ انسان‌ است‌».

موضوع‌ خیال‌ در انسان‌ و انحصاری‌ بودن‌ آن‌ برای‌ وی‌، به‌ قدرت‌ ابداع‌ و ایجاد انسان‌ در عالم‌ خود محدود نمی‌شود، بلكه‌ در انسان‌ نیرویی‌ هست‌ كه‌ حتی‌ می‌تواند مخلوقات‌ ذهنی‌ خود را كه‌ در خیال‌ اوست‌ در جهان‌ خارج‌ عینیت‌ ببخشد و به‌ آن‌ وجود خارجی‌ بدهد.این‌ موضوع‌ در عرفان‌ اسلامی‌ و تمام‌ مذاهب‌ ابراهیمی‌ و نیز در تجربه‌ تاریخی‌ تقریباً همة‌ مذاهب‌ و فلسفه‌های‌ شرقی‌، مورد قبول‌ و مسلم‌ و انكار ناپذیر است‌ و حتی‌ در غرب‌ نیز برخی‌ آنرا پذیرفته‌اند. بر این‌ اساس‌ اعجاز پیامبران‌ نوعی‌ از بروز همین‌ قدرت‌ الهی‌ در بشر بوده‌ كه‌ خداوند اجازه‌ اعمال‌ آنرا به‌ آنها داده‌ بوده‌ است‌. علاوه‌ بر پیامبران‌، حتی‌ قدیسین‌ واقعی (اولیاء الهی) ‌ نیز همواره‌ توانایی‌ اینگونه‌ ابداع‌ و ایجادهای‌ غیرعادی‌ را كه‌ مظهر كامل‌ خلاقیت‌ است‌، داشته‌اند كه‌ در اصطلاح‌ اسلامی‌ به‌ آن‌ «تصرف‌» و نیز «كرامت‌» می‌گویند. ادبیات‌ عرفانی‌ فارسی‌، پر است‌ از اینگونه‌ كارهای‌ فوق‌العاده‌ و خارق‌العاده‌ كه‌ حتی‌ پس‌ از مرگ‌ قدیسین‌ نیز با زیارت‌ آرامگاه‌ آنان‌ و درخواست‌ كمك‌ از آنها سرزده‌ است‌.

البته‌ این‌ توانایی‌ چون‌ به‌ قدس‌ و تقوا و پاكی‌ بستگی‌ دارد ناچار نباید انتظار داشت‌ كه‌ از هر كسی‌ سر بزند، زیرا افرادی‌ كه‌ گرفتار زندگی‌ كاملاً حیوانی‌ هستند، بجز خوراك‌ و لباس‌ و مسكن‌ و تولید مثل‌ و چند چیز دیگر، فرقی‌ با حیوان‌ ندارند و نه‌ فقط‌ نمی‌توانند دارای‌ اینگونه‌ خلاقیتها باشند، كه‌ برخی‌ حتی‌ نمی‌توانند آن‌ را درك‌ و هضم‌ نمایند.

مراتب عالم در فلسفه‌ اسلامی‌
قدرت‌ ابداع‌ و خلاقیت‌ قوه‌ خیال‌ در انسان‌ نه‌ تنها موضوعی‌ عرفانی‌ بلكه‌ یك‌ موضوع‌ فلسفی‌ و متافیزیكی‌ است‌ و در فلسفه‌ اسلامی‌ بویژه‌ در حكمت‌ متعالیه‌ ملاصدرا جایگاه‌ مهمی‌ دارد و برای‌ درك‌ ابعاد وجود شناسانة‌ آن‌، نخست‌ باید به‌ تقسیم‌ عالم‌ وجود در فلسفه‌ و عرفان‌ اسلامی‌ و فلسفه‌های‌ پیش‌ از آن‌ و رابطة‌ آن‌ با انسان‌ توجه‌ كرد.عالم‌ وجود از لحاظ‌ وجودشناسی‌ (انتولوژی‌) دارای‌ مراتبی‌ است‌. پایینترین‌ و ضعیفترین‌ درجات‌ وجود، عالم‌ ماده‌ وحوزة‌ حواس‌ پنجگانه‌ می‌باشد و ضعیفترین‌ ادراكات‌ انسان‌، ادراكات‌ حسی‌ اوست‌ اگرچه‌ این‌ نظر بر خلاف‌ نظریة‌ پوزیتیویسم‌ است‌.

مرتبه‌ بعد، عالم‌ خیال‌ یا مثال‌ است‌ كه‌ از جهاتی‌ به‌ عالم‌ حس‌ و ماده‌ شباهت‌ دارد ولی‌ منهای‌ ماده‌ و زمان‌ است‌. پدیده‌های‌ غیر حسی‌ بشر كه‌ به وفور تجربه‌ شده‌ و گاه‌ نام‌ آنرا حس‌ ششم‌ می‌گذارند، ممكن‌ است‌ مربوط‌ به‌ همین‌ عالم‌ باشد.این‌ مرتبه‌ از وجود و این‌ بخش‌ از جهان‌ معنوی‌، بسبب‌ ظرافت‌ و دقیق‌ بودنش‌، بوسیلۀ حواس‌ پنجگانه‌ و تجربۀ مادی‌ قابل‌ درك‌ نیست‌ ولی‌ جای‌ آن‌ در همین‌ عالم‌ و محیط‌ بر آن‌ است‌ وبتعبیر كاملتر: جهان‌ ماده‌ در آن‌ مستغرق‌ می‌باشد. مرتبة‌ بالاتر و لطیفتر ازآن‌، كه‌ بخش‌ دیگر جهان‌ غیر مادی‌ است‌، عالم‌ عقل‌ نام‌ دارد. در این‌ عالم‌، نه‌ فقط‌ ازماده‌ كه‌ حتی‌ از مقدار وابعاد و كیفیات‌ نیز خبری‌ نیست‌ و محیط‌ بر دو جهان‌ دیگر است‌.

سلسله‌ مراتب‌ این‌ سه‌ درجه‌ ومرتبة‌ وجود، هم‌ در بُعد ایجاد عالم‌ (كه‌ به‌ آن‌ قوس‌ نزول‌ وجود می‌گویند) و هم‌ در بعد بازگشت‌ و تكامل‌ موجودات‌ (كه‌ قوس‌ صعود نام‌ دارد) برقرار است‌. جهان‌ ماده‌ را جهان‌ ظاهر و «شهود» و دو جهان‌ دیگر غیر مادی‌ را جهان‌ باطن‌ یا «غیب‌» می‌نامند زیرا از حواس‌ انسان‌ غایب‌ است‌. برخلاف‌ ترتیبی‌ كه‌ ذكر شد، در ترتیب‌ حقیقی‌ این‌ سه‌ عالم‌، اولین‌ مخلوق‌ و اولین‌ جهان‌، عالم‌ عقل‌ است‌ كه‌ در فلسفة‌ باستانی‌ ایران‌ به‌ آن‌ «بهمن‌» می‌گفتند و در یونانی‌ به‌ لوگوس‌ ترجمه‌ شد و در قرآن‌ بنام‌ «روح‌» یا «روح‌ القدس‌» و نیز «كلمه‌» آمده‌ است‌. و جهان‌ مثال‌ یا عالم‌ نفس‌، عالم‌ دوم‌ و مخلوق‌ دوم‌ است‌ كه‌ قرآن‌ به‌ آن‌ «روح‌ الامین‌» نام‌ داده‌ است‌. و جهان‌ مادی‌ و عالم‌ حس‌ در این‌ سلسله‌ مراتب‌، در پایینترین‌ مراتب‌ و پست‌ترین‌ درجات‌ قرار گرفته‌ است‌.

کیفیت خلاقیت نفس انسان در عالم خارج
ادراك‌ انسان‌ و نفس‌ او میتواند با هر سه‌ این‌ عوالم‌ مرتبط‌ شود و با آن‌ متحد گردد، از اینرو، نفس‌ انسان‌ گاهی‌ ادراك‌ حسی‌ دارد و با موجود خارجی‌ ارتباط‌ برقرار می‌كند و گاهی‌ ادراك‌ خیالی‌ دارد و با عالم‌ مثال‌ مرتبط‌ می‌گردد، و گاهی‌ ادراك‌ او عقلی‌ است‌ و با عالم‌ عقل‌ متصل‌ می‌شود. انسان‌ بر خلاف‌ دیگر موجودات‌، قوائی‌ دارد كه‌ می‌تواند از عالم‌ حس‌ و ماده‌ گذشته‌ و بدون‌ آنكه‌ بدن‌ جسمانی‌ خود را رها كرده‌ باشد به‌ عوالم‌ فوق‌ ماده‌، یعنی‌ عالم‌ مثال‌ و عالم‌ عقل‌، قدم‌ بگذارد. زیرا او جانشین‌ خداست‌ و باید بر تمام‌ جهانها تسلط‌ داشته‌ و با آنها مرتبط‌ باشد.

خیال‌ در انسان‌، همان‌ ادراك‌ خیالی‌ یا ورود به‌ جهان‌ مثال‌ است‌ و از لحاظ‌ مراتب‌ وجود در مرتبه‌ عالم‌ مثال‌ قرار دارد و غیر مادی‌ است‌ (از اینرو قوه‌ خیال‌ را خیال‌ متصل‌ می‌نامند و عالم‌ مثال‌ را خیال‌ منفصل‌). یعنی‌ موجود خیالی‌ مخلوق‌ ذهن‌ انسان‌، موجودی‌ بین‌ موجود مادی‌ و موجود عقلی‌ است‌، و بهمین‌ سبب‌، قدرت‌ ارادة‌ انسان‌ با تمركز ارادة‌ خود (كه‌ به‌ آن‌ همّت‌ می‌گویند) ـ اگر دارای‌ توانایی‌ روحی‌ باشد ـ می‌تواند موجود خیالی‌ خود را به‌ موجودی‌ مادی‌ و حسی‌ برگرداند و به‌ آن‌ وجود خارجی‌ ببخشد، نمونه‌ آن‌ كارهایی‌ است‌ كه‌ درباره‌ پیامبران‌ و قدیسین‌ شنیده‌ایم‌.

ساز و كار این‌ خلاقیت‌ و ایجاد عینی‌ وخارجی‌ اشیاء و پدیده‌ها براساس‌ همان‌ تطابق‌ درجات‌ روحی‌ انسان‌ با درجات‌ و مراتب‌ وجودی‌ در جهان‌ است‌ و بعبارت‌ دیگر رمز خلاقیت‌ انسان‌، همان‌ ارتباط‌ «خیال‌ متصل‌» یا عالم‌ مثال‌ انسانی‌، با «خیال‌ منفصل‌» یا عالم‌ مثال‌ و ملكوت‌ و عالم‌ نفوس‌ است‌.تناظر میان‌ دو خیال‌ متصل‌ و منفصل‌، وسیلة‌ ارتباط‌ ذهن‌ با خارج‌ و ذهنیت‌ با عینیت‌ و نومن‌ با فنومن‌ است‌.همانگونه‌ كه‌ در تقسیم‌ مراتب‌ وجود و عوالم‌ سه‌ گانه‌ دیدیم‌، هر پدیده‌ مادی‌ در دو عالم‌ دیگر نیز موجود است‌ ولی‌ با وجودی‌ كه‌ متناسب‌ با آن‌ عالم‌ باشد، و برای‌ موجود شدن‌ هر پدیده‌ مادی‌ لازم‌ است‌ كه‌ پیش‌ ازآن‌درعالم‌عقل‌وجودعقلانی‌یافته ‌وسپس‌درعالم‌مثال‌ وجود مثالی‌ بخود بگیرد تا بتواند در عالم‌ حس‌ و ماده‌ پدیدار شود. بعبارتی‌ دیگر «نومن‌» تمام‌ «فنومن‌»ها در آنجا حضور دارد. تبدیل‌ موجود مثالی‌ به‌ موجود حسی‌ و خارجی‌، همانگونه‌ كه‌ به اراده‌ مستقیم‌ الهی‌ محقق‌ می‌شود، ممكن‌ است‌ باواسطه‌، با ارادۀ‌ مستقیم‌ و متمركز انسان‌ نیز محقق‌ گردد، ولی‌ این‌ ایجاد و خلاقیت‌ بشر در دو مرحله‌ انجام‌ شدنی‌ است‌:

مرحله‌ نخست‌، در نفس‌ و ذهن‌ انسان‌ كه‌ همان‌ خیال‌ شخصی‌ انسان‌ است‌ و به‌ آن‌ خیال‌ متصل‌ می‌گویند. یعنی‌ انسان‌، آنچه‌ را كه‌ بخواهد بیافریند، در خیال‌ خود خلق‌ و مجسم‌ می‌كند. سپس‌ با نیروی‌ اراده‌ متمركز (یعنی‌ همّت‌ در اصطلاح‌ عرفا) ـ كه‌ آنرا با ریاضت‌ وعبادت‌ بدست‌ می‌آورند ـ به‌ آن‌ صورت‌، وجود مثالی‌ می‌دهد، یعنی‌ آنرا به‌ «خیال‌ منفصل‌» یا عالم‌ مثال‌ می‌برد. پس‌ ازآنكه‌ صورت‌ مخلوق‌ خیال‌ انسان‌، جوهر طبیعی‌ كیهانی‌ و «نومن‌» خود را یافت‌، با همان‌ اراده‌ از عالم‌ خیال‌ منفصل‌ به‌ عالم‌ ماده‌ وارد می‌شود و بصورت‌ پدیدار یا رویداد درمی‌آید و دیگران‌ نیز آنرا مشاهده‌ می‌كنند.

ابعاد هماهنگی انسان‌ كبیر و عالم‌ صغیر
چون‌ خلاقیت‌ در انسان‌ از راه‌ خیال‌ انجام‌ می‌گیرد و الهامبخش‌ خیال‌ انسان‌، هماهنگی‌ وجود انسان‌ با مراتب‌ وجود و یا طبیعت‌ جهان‌ و رابطه‌ متقابل‌ آن دواست،‌ از اینرو اشاره‌ به‌ دو اصطلاح‌ «انسان‌ كبیر» و «عالم‌ صغیر» برای‌ نشان‌ دادن‌ ارتباط‌ پیوسته‌ انسان‌ و جهان‌ (جهان‌ مادی‌ یا اعم‌ از آن‌) ضروری‌ بنظر می‌رسد: در فلسفه‌ و عرفان‌ اسلامی‌، فراوان‌ به‌ «انسان‌ كبیر» اشاره‌ شده‌ است‌. انسان‌ كبیر، مجموعه‌ جهان‌ بصورت‌ واحد و بمثابة‌ موجودی‌ زنده‌ است‌. ممكن‌ است‌ آنرا معادل‌ كلمۀ‌ cosmos بدانیم‌ و ممكن‌ است‌ با آن‌ تفاوتهایی‌ داشته‌ باشد. در مقابل‌ انسان‌ كبیر، «عالم‌ صغیر» قرار می‌گیرد. عالم‌ صغیر همین‌ انسان‌ جسمانی‌ و مادی‌ است‌ كه‌ عضو اجتماعات‌ بشری‌ است‌ و درروی‌ كرۀ زمین‌ زندگی‌ می‌كند.

الف‌ ـ زیباشناسی‌ و خلاقیت‌ هنری‌:
حس‌ زیبایی‌ و درك‌ و احساس‌ آن‌ در انسان‌، طبیعی‌ است‌. در بیشتر چیزهایی‌ كه‌ آنها را زیبا می‌دانیم‌ ـ با تمام‌ اختلاف‌ در آن‌ ـ قدر مشتركی‌ وجود دارد كه‌ باعث‌ می‌شود همه‌ آنها را «زیبا» بنامند و در برابر آن‌ وجد و شادی‌ وحتی‌ عشق‌ و شیدائی‌ نشان‌ دهند. از اینجا مسلّم‌ می‌شود كه‌ بطور كلی‌ اصل‌ زیبائی‌ چیزی‌ قراردادی‌ یا مربوط‌ به‌ عادت‌ یا خطای‌ حواس‌ نیست‌ و امری‌ واقعی‌ است‌، اگر چه‌ گاهی‌ در مصادیق‌ آن‌ بسبب‌ ذوق‌ و سلیقه‌ اشخاص‌ اختلاف‌ حاصل‌ می‌شود و بصورت‌ نسبی‌ در می‌آید. آیا شناخت‌ و درك‌ زیبائی‌ از مقولة‌ علم‌ حصولی‌ است‌ یا شعور محض‌ و یا علم‌ حضوری‌ است‌؟ چه‌ اثری‌ در زیبائی‌ هست‌ كه‌ در چیزهای‌ دیگر نیست‌؟ باید دید كه‌ چه‌ چیز، هنر و زیبائی‌ را هنر و زیبائی‌ می‌كند، چه‌ فرق‌ است‌ بین‌ زیباشناسی‌ و علوم‌ طبیعی‌.

پاسخ‌ آنستكه‌ این‌ احساس‌ زیباشناسی‌ در واقع‌ همان‌ ادراك‌ نظم‌ و كمال‌ طبیعی‌ جهان‌ (یا كاسموس‌)است و چون‌ نام‌ دیگر كمال‌ یا بی¬نقصی‌ و بی¬عیبی‌، همان‌ «زیبائی‌» است‌. بنابرین‌ انسان‌ تحت‌ تأثیر هماهنگی‌ با طبیعت‌ جهان‌ و انسان‌ كبیر، از آنهمه‌ كمال‌ و جمال‌ و تجلیات‌ گوناگون‌ آن‌ در موجودات‌ و جانداران‌ وانسان‌ و هنر (یعنی‌ آثاری‌ كه‌ خود انسان‌ تحت‌ تأثیر آن‌ هماهنگی‌ خلق‌ می‌كند)، احساس‌ خوشی‌ و لذت‌ نموده‌ و بسوی‌ آن‌ جلب‌ و جذب‌ می‌شود از اینرو معیار شناخت‌ زیبائی‌ و هنر، ذوق‌ و جایگاه‌ آن‌ قلب‌ است‌.زیبائی‌ و كمال‌، دو صفت‌ خداوند است‌، این‌ دو صفت‌ هم‌ در انسان‌ و هم‌ در جهان‌ تجلی‌ كرده‌ است‌ و در حدیث‌ آمده‌ كه‌ «خدا زیباست‌ و زیبائی‌ را دوست‌ دارد». انسان‌، از آنرو كه‌ خلیفۀ‌ خداست‌ و صفات‌ خدائی‌ در استعداد او بالقوه‌ نهفته‌ است‌، زیبائی‌ را دوست‌ می‌دارد و چون‌ انسان‌ صغیر و انسان‌ كبیر هر دو مظهر جمال‌ الهی‌ هستند، در واقع‌ عشق‌ به‌ زیبائی‌ در انسان‌، به‌ عشق‌ انسان‌ به‌ خدا برمی‌گردد.

بعبارت‌ دیگر: زیبائی‌ یك‌ صفت‌ الهی‌ است‌، و چون‌ جهان‌، آینۀ‌ جمال‌ الهی‌ است‌، از اینرو در جهان‌، نظامی‌ واحد و منسجم‌ و كامل‌ و سراسر زیبائی‌ حكومت‌ می‌كند. انسان‌ در عین‌ آنكه‌ جزئی‌ از انسان‌ كبیر است‌ مظهر آن‌ نیز هست‌ (زیرا هم‌ انسان‌ و هم‌ جهان‌ مظهر صفات‌ الهی‌ هستند) و با آن‌ هماهنگی‌ دارد. انسان‌ در واقع‌ پژواك‌ امر و كلام‌ الهی‌ است‌ و باید باطن‌ جهان‌ را در خود منعكس‌ سازد، از اینرو زیبائی‌ جهان‌ را در آینه‌ وجود خود می‌بیند یا بصورت‌ الهامی‌ در خود می‌یابد و چون‌ موجودی‌ قادر بر«بیان‌» است‌، آنچه‌ را كه‌ دیده‌ یا الهام‌ گرفته‌ بصورت‌ گفتار یا عمل‌ نشان‌ می‌دهد و همه‌ آن‌ زیبائیها را در آن‌ منعكس‌ می‌سازد .انسان‌ می‌تواند مانند خداوند به‌ ماده‌، صورت‌ دهد و چیزی‌ نو بیافریند كه‌ ما نام‌ آنرا خلاقیت‌ هنری‌ می‌گذاریم‌. هنر كه‌ مظهر یكی‌ از انواع‌ خلاقیتهای‌ انسان‌ می‌باشد ارمغانی‌ است‌ كه‌ ضمیر انسان‌، از ناپیدای‌ جهان‌ و زیبائیهای‌ آن‌ برای‌ دیگران‌ بهمراه‌ می‌آورد.

انسان‌ و جهان‌، هنر الهی‌ هستند تا زیبائیهای‌ پنهان‌ وجود مطلق‌ یعنی‌ خداوند را جلوه‌گر سازند. و هنر بشری‌، نسخه ‌برداری‌ انسان‌ از آن‌ هنر الهی‌ است‌. انسان‌ با هنر خود روح‌ خود را بنمایش‌ می‌گذارد همانگونه‌ كه‌ خداوند با آفرینش‌ جهان‌، زیبائی‌ خود را بنمایش‌ گذاشته‌ است‌. متأسفانه‌ چشم‌ نزدیك‌ بین‌ برخی‌ فیلسوفان‌ و فلسفه‌های‌ مادی‌ و شبه‌ مادی‌ و پوزیتیویستی‌ قادر به‌ دیدن‌ این‌ حقایق‌ نبوده‌ و آنرا انكار می‌كند، و همین‌ سبب‌ شده‌ كه‌ این‌ مكاتب‌ نتوانند مبانی‌ فلسفی‌ و عقلانی‌ و زیباشناسی‌ را بشناسند و در نتیجه‌ حتی‌ برای‌ پدیده‌های‌ فراوانی‌ مانند تله‌پاتی‌ و مانیه‌تیزم‌ كه‌ خارج‌ از تجارب‌ حسی‌ و متداول‌ است‌ نیز نمی‌توانند منشأ علمی‌ معرفی‌ كنند.

ب‌ ـ اخلاق‌:
معمای‌ دیگری‌ كه‌ جز از راه‌ قبول‌ هماهنگی‌ انسان‌ صغیر و كبیر و تطابق‌ و تناظر درجات‌ وجودی‌ انسان‌ با درجات‌ وجود در عالم‌، حل‌ شدنی‌ نیست‌، اخلاق‌ است‌. قواعد اخلاق‌، مجموعه‌ای‌ از یك‌ سلسله‌ قراردادهای‌ اجتماعی‌ یا عادتها و سنن‌ نیست‌، بلكه‌ اشاره‌ به‌ قوانینی‌ است‌ كه‌ بر فطرت‌ آدمی‌ حاكم‌ است‌، بنابرین‌ امری‌ كاملاً عینی‌ و حقیقی‌ ومطلق‌ و ثابت‌ است‌ و نسبیت‌ در آن‌ راه‌ ندارد.قواعد اخلاقی‌، حقایقی‌ پیشینی‌ و ما قبل‌ تجربه‌اند و بصورت‌ انعكاسی‌ از حق‌ و واقع‌، در فطرت‌ و طبیعت‌ بشری‌ نهفته‌ می‌باشند و اگر بصورت‌ طبیعی‌ رشد كنند زمینه‌ای‌ برای‌ اخلاق‌ انسان‌ می‌گردند. اخلاق‌ و زیبایی‌ هر دو به‌ یك‌ منشأ بر می‌گردند با این‌ تفاوت‌ كه‌ زیبایی‌ مربوط‌ به‌ اشیاء و پدیده‌هاست‌ واخلاق‌، مربوط‌ به‌ افعال‌ و رویدادهای‌ بشر: زیبائی‌ جنبة‌ ایستائی‌ دارد واخلاق‌ دارای‌ جنبة‌پویائی‌ است‌ و بتعبیر علم‌ منطق‌، زیباشناسی‌ از سنخ‌ تصور است‌ واخلاق‌ ازسنخ‌ تصدیق‌. مثلاً عدالت‌ را حكما دارای‌ حسن‌ ذاتی‌ (یعنی‌ زیبائی‌ ذاتی‌) دانسته‌اند و ظلم‌ و ستم‌ را قبیح‌ (یعنی‌ زشت‌) شمرده‌اند و «خیر» نیز كه‌ همان‌ «كمال‌» است‌ غرض‌ هر فعل‌ اخلاقی‌ است‌. این‌ امر، رابطة‌ اخلاق‌ و زیبائی‌ و ارتباط‌ آندو را با واقعیات‌ موجود در انسان‌ كبیر می‌رساند.

بعضی‌ معیار زیبایی‌ را ذوق‌ و معیار اخلاق‌ را عقل‌ (Nous) دانسته‌اند، و حال‌ آنكه‌ بر اساس‌ گفتة‌ ما هر دو را باید با یك‌ معیار شناخت‌. در گفته‌های‌ سقراط‌ و افلاطون به‌ رابطة‌ بین‌ عمل‌ اخلاقی‌ و زیبائی‌ برمی‌خوریم‌: انسان‌ بطور غریزی‌ بدنبال‌ «خیر» است‌ همچنانكه‌ همة‌ انسانها عاشق‌ و مجذوب‌ زیبائی‌ هستند. همه‌، عدالت‌، آزادی‌ و نیكی‌ و نیكوكاری‌ و مانند اینها را می‌پسندند و در خوبی‌ و حسن‌ اینها اتفاق‌ نظر دارند. دلیل‌ این‌ اتفاق‌ نظر چیست‌؟ این‌ راز بدون‌ درك‌ رابطة‌ حقیقی‌ ونزدیك‌ انسان‌ با جهان‌، كشف‌ نمی‌شود و بدون‌ كشف‌ این‌ حقیقت‌ فطری‌ كه‌ حسن‌ و قبح‌ افعال‌، ذاتی‌ و مبتنی‌ بر احكام‌ عقلی‌ و فطری‌ است‌، مطلق‌ بودن‌ اخلاق‌ ثابت‌ نمی‌گردد.

بدلیل‌ بی‌توجهی‌ به‌ این‌ رابطه‌ میان‌ انسان‌ و جهان‌ (یا انسان‌ با انسان‌ كبیر) كه‌ احكام‌ هر یك‌، مطابق‌ فطرت‌ آنهاست‌ عده‌ای‌ از فلاسفه‌، مطلق‌ بودن‌ اخلاق‌ را انكار كرده‌اند.كلمة‌ یونانی‌ كاسموس‌ در اصل‌ معنای‌ لغوی‌ خود، بمعنای‌ زیبائی‌ «طبیعت‌» یا بتعبیر فلسفة‌ اسلامی‌، «نظام‌ احسن‌» است‌ كه‌ در آن‌، هم‌ زیبائی‌ و هم‌ نظم‌ و هماهنگی‌ و هم‌ وحدت‌ شخصی‌ نهفته‌ است‌، و پیروی‌ از این‌ نظم‌ زیبا براساس‌ اقتدا و عمل‌ به‌ ارزشهای‌ شریعت‌ و فطرت‌ الهی‌، اخلاق‌ نام‌ دارد.

این‌ حقیقت‌ را بوضوح‌ در فلسفة‌ ایران‌ باستان‌ و نیز در آموزه‌های‌ فیثاغورس‌ وسقراط‌ و افلاطون‌ و نیز در مكتب‌ رواقیون‌ و نوشته‌های‌ ماركوس‌ اورلیوس‌ (180ـ121 ق‌.م‌) و مكتب‌ افلوطینی‌ می‌توان‌ یافت‌. در متون‌ اسلامی‌ نیز «عدالت‌» را به‌ «گذاشتن‌ هر چیز در جای‌ مخصوص‌ خود» معنی‌ كرده‌اند كه‌ عیناً در نظم‌ الهی‌ جهان‌ و اعطای‌ حق‌ هر مخلوقی‌ از جانب‌ خدای‌ متعال‌ كه‌ عین‌ فضل‌ و رحمت‌ اوست‌، تجلی‌ یافته‌ است‌ و در سنت‌ نیز آمده‌ كه‌ «براساس‌ عدالت‌ است‌ كه‌ آسمانها و زمین‌ بر سرپا ایستاده‌اند» (و فرو نمی‌ریزند). در مقابل‌، ظلم‌ بمعنای‌ تعدی‌ نسبت‌ به‌ حق‌ و بر هم‌ زدن‌ نظم‌ الهی‌ و تشریعی‌ جهان‌ است‌ و حتی‌ قرآن‌، اساساً دین‌ را مبتنی‌ بر آفرینش‌ و فطرت‌ خدا كه‌ بشر نیز بر همان‌ فطرت‌ سرشته‌ شده، تعریف‌ نموده‌ است‌. در این‌ مطالب‌ به‌ دو چیز مهم‌ اشاره‌ شد: اول‌ آنكه‌ جهان‌ یا كاسموس‌ و قوانین‌ آن‌ بر اساس‌ توازن‌ و تعادل‌ و زیبائی‌ بنا شده‌اند. دوم‌ آنكه‌ انسان‌ كه‌ جهان‌ كوچك‌ است‌ برای‌ بهتر زیستن‌ خود بایستی‌ ارزشهای‌ مقرر «دین‌ و اخلاق‌» را رعایت‌ نماید.

ج‌ ـ عشق:‌
موضوع‌ دیگری‌ كه‌ منشأ متافیزیكی‌ آن‌ جز از راه‌ درك‌ تطابق‌ انسان‌ با جهان‌ یا انسان‌ كبیر ممكن‌ نیست‌ موضوع‌ «عشق‌» است‌. گذشته‌ از تفاسیر ناقص‌ روانشناسی‌ یاتعاریف‌ ادیبانه‌ و شاعرانه‌ كه‌ برای‌ آن‌ شده‌ و می‌شود، عشق‌ یك‌ پدیدة‌ الهی‌ و در عین‌ حال‌ موضوعی‌ فلسفی‌ است‌ كه‌ باید آنرا در كارگاه‌ متافیزیك‌ یا عرفان‌ اسلامی‌ بررسی‌ كرد.

در تفسیر فلسفی‌ و وجودشناختی‌ (انتولوژیك‌) عشق‌، باید به‌ حقیقت‌ خارجی‌ وجود و اصالت‌ آن‌ و نیز ذو مراتب‌ (مشكك‌) بودن‌ آن‌ توجه‌ كامل‌ داشت‌. عشق‌، حركت‌ است‌، حركتی‌ بسوی‌ زیبائی‌، و چون‌ زیبائی‌، ناشی‌ از نظم‌ و كمال‌ است‌ و بینقصی‌، ملتزم‌ معنای‌ وجود بما هو وجود است‌، و زیباترین‌ موجودات‌ جهان‌، جمال‌ وجود مطلق‌ یعنی‌ خداست‌، پس‌: عشق‌ حقیقی‌، حركت‌ استعدادی‌ انسان‌ ـ كه‌ موجودی‌ محدود و مقید است‌ ـ بسوی‌ وجود مطلق‌ و جمال‌ مطلق‌ می‌باشد تا بدینوسیله‌ از نقص‌ خود كه‌ نوعی‌ عدم‌ است‌، بگریزد و بكمال‌، واصل‌ گردد. بهمین‌ سبب‌ است‌ كه‌ عرفا می‌گویند نه‌ فقط‌ انسان‌ بلكه‌ همۀ موجودات‌ جهان‌، عاشق‌ وجود مطلقند و همة‌ جهان‌ با حركتی‌ موزون‌ بسوی‌ خدا می‌روند. در ادبیات‌ عارفانه‌، عشق‌ را وسیلۀ شناسائی‌ و یافتن‌ خدا دانسته‌ و آنرا «اسطرلاب‌ اسرار خدا» نامیده‌اند.عشق‌ در موجودات‌ نه‌ فقط‌ آنها را به‌ كمال‌ می‌رساند بلكه‌ باعث‌ بقاء و دوام‌ آنها نیز می‌گردد. در میان‌ انسانها، زیبائی‌ سبب‌ عشق‌ می‌شود و دو جنس‌ مخالف‌ رابسوی‌ هم‌ می‌كشد. عرفا این‌ عشق‌ را «عشق‌ مجازی‌» نامیده‌اند زیرا معمولاً شهوت‌ جنسی‌ در این‌ میان‌ فاصله‌ می‌شود و آن‌ پدیده‌ معنوی‌ و والای‌ انسانی‌ به‌ یك‌ عمل‌ حیوانی‌ بدل‌ میگردد. در عین‌ حال‌، عشق‌ مجازی‌ را وسیلة‌ خوبی‌ برای‌ آشنایی‌ ظاهر بینان‌ با عشق‌ حقیقی‌ و الهی‌ دانسته‌ و آنرا «پل‌ حقیقت‌» نامیده‌اند.

عشق‌ با خلاقیت‌ نیز رابطه‌ دارد. عرفا گفته‌اند كه‌ اصل‌ «كُن‌ وجودی‌» (یعنی‌ امر الهی‌ یا عرفان‌ مقدس‌ وجود) همان‌ عشق‌ و محبت‌ بوده‌ است‌، و چون‌ انسان‌، خلیفة‌ خداست‌ و حامل‌ جمال‌ الهی‌، دانسته‌ یا ندانسته‌، هم‌ بخود و هم‌ به‌ همۀ‌ زیبائیها، و هم‌ به‌ انسان‌ كبیر، و در حقیقت‌ به‌ وجود مطلق‌ عشق‌ می‌ورزد زیرا اینها همه‌، مظاهر آن‌ وجودند و در دار وجود، غیر از او وجودی‌ نیست‌.

انسان‌ با ادراك‌ جمال‌، در خود عشق‌ می‌یابد، و باعشق‌، به‌ طلب‌ معشوق‌ می‌رود یعنی‌ ارادة‌ خود را (كه‌ مظهر خلاقیت‌ اوست‌) بكار می‌اندازد و طلب‌، سبب‌ حركت‌ می‌شود. ارتباط‌ روح‌ انسان‌ بازیبائیهای‌ انسان‌ كبیر و گوش‌ فرادادن‌ به‌ جهان‌ كه‌ آنرا «كلام‌ الهی‌» نامیده‌اند به‌ او الهام‌ می‌بخشد و ذوق‌ و دل‌ او را بجوش‌ می‌آورد واو را به‌ آفرینش‌ هنر و بیان‌ زیبائیها وادار می‌كند. بنظر عرفان‌ اسلامی‌، عشق‌ نخستین‌ خدا به‌ خود، سبب‌ آفرینش‌ جهان‌ و انسان‌ شده‌ است‌ و در حدیث‌ نیز آمده‌ كه‌ خداوند دست‌ به‌ آفرینش‌ زد تا شناخته‌ شود، یعنی‌ چهرة‌ زیبای‌ خود را به‌ مخلوقات‌ خود نشان‌ داد تا به‌ وی‌ عشق‌ بورزند و به‌ سرچشمة‌ زیبائی‌ او روی‌ بیاورند. اما جز انسان‌ ـ كه‌ رمز خلافت‌ را با خود داشت‌ ـ هیچ‌ موجودی‌ عاشق‌ نشد یا بهتر است‌ بگوییم‌ كه‌ هیچ‌ موجودی‌ عاشقتر از او نشد و او گوی‌ سبقت‌ را از دیگر موجودات‌ ربود. حافظ‌، عارف‌ ایرانی‌ در شعری‌ می‌گوید:

در ازل‌ پـرتـو حـسنـت‌ ز تـجلـی‌ دم‌ زد *** عشق‌ پیدا شد و آتش‌ به‌ همه‌ عالم‌ زد
جلوه‌ای‌ كرد رخش‌ دید ملك‌ عشق‌ نداشت *** ‌ عین‌ آتش‌ شد از این‌ غیرت‌ و بر آدم‌ زد

انسان‌ با همین‌ عشق‌ و خلاقیت‌ خود و الهام‌ گرفتن‌ از نظام‌ احسن‌ جهان‌ یا انسان‌ كبیر می‌تواند مأموریت‌ زمینی‌ خود را كه‌ آبادگری‌ جهان‌ و آفرینش‌ و شرح‌ و بیان‌ حقایق‌ پنهان‌ خلقت‌ است‌ انجام‌ دهد و خود را از منجلاب‌ كثیف‌ زندگی‌ حیوانی‌ برهاند، اگر چه‌ متأسفانه‌ این‌ استعداد نهفته‌ انسان‌ در بیشتر افراد، پرورش‌ نیافته‌ و آدمی‌ لذت‌ عشق‌ حقیقی‌ را نچشیده‌ و در تمام‌ دورانهای‌ تاریخ‌ جز ویرانگری‌ و جنایت‌ در جهان‌ كاری‌ نكرده‌ است‌، با وجود این‌، او همچنان‌ بمقتضای‌ سرشت‌ خود، دل‌ در گروی‌ عشق‌ دارد و داستان‌ عشق‌ حقیقی‌ نیز آنقدر شیرین‌ و پایان‌ناپذیر است‌كه‌ نه‌ فقط‌ در یك‌ مقاله‌ نمی‌گنجد بلكه‌ بقول‌ عارف‌ ایرانی‌، مولوی‌، این‌ داستان‌ همواره‌ ناقص‌ و ناتمام‌ مانده‌ است‌:

هر چه‌ گویم‌ عشق‌ را شرح‌ و بیان‌ *** چون‌ به‌ عشق‌ آیم‌ خجل‌ باشم‌ از آن‌

 
 
 
 
 

پایگاه اطلاع رسانی کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه وحکمت.

پایگاه اطلاع رسانی بنیاد حکمت اسلامی صدرا.

پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

 
   
 
کاربر گرامی، این بخش اختصاص دارد به نظر شما درباره موضوع مطرح شده، در صورتی که نیاز به سئوال یا بحث و گفتگو در رابطه با موضوع مربوطه را دارید، از طریق سایت کاربران (my.tahoor.com) اقدام نمایید.
 
 
 
 
 
 
 
 

پایگاه اطلاع رسانی کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه وحکمت.

پایگاه اطلاع رسانی بنیاد حکمت اسلامی صدرا.

پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

 
 
 
 
 
 
   
 
 
 
 
کلیه حقوق متعلق است به موسسه فرهنگی جام طهور